خییلییی قشنگه حتما بخونین دوستای گلم

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم

/ 16 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رها

سلام با نتیجه بحث آپ کردم منتظرتم[گل]

پیمان دانشفر 22 ساله

با اینکه قبلا این متن را خوانده بودم اما جالب بود البته شما باید بجای بهار مینوشتید زمستان که به حال وبلاگتون بخوره و یه سوال آیا واقعا زمستان یا هر فصل دیگر دیدنی هستند یا حس شدنی ؟ میو میو

نسیم

سلام داستان جالبی بودموفق باشین[گل]

حسین محبی

سلام دوست خوبم داستان رو خوندم خخیلی جالب بود ببخشید که دیر شد اومدنم موفق باشی

حسین محبی

سلام "یافتن مکان افراد از طریق شماره موبایل !!!! ..." عنوان پست جدید و جالب پنجره ی زرین دشت حتما ببینید و از این تکنولوژی لذت ببرید موفق باشید

˙·•● آنـيـتــــا ●•·˙

سلامممممممممممممم [نیشخند] خوبي ؟؟ امتحانام بلاخره تموميييييييد [نیشخند] راستي بيا كارناممو ببين [نیشخند]

ملیکا

من اپم خوشحال میشم بیای[گل]

رها

س ل ا م خوبی؟ متظرتما! دلمان تنگ شده برایتان...

مریم

سلام خوبی [ماچ] من همیشه میام ولی میبینم آپ نمیکنی فکر کردم نیستی اصلا [ناراحت] [بغل][ماچ]