سکوت تنهایی

خدایا ممنونم...

توکل
نویسنده : ابوالفضل - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳٠
 

سلام بغلبغلبه همه ی دوستای گلم ایشالله که حال و احوال همتون خوب خوب باشهمژهاز خود راضی حتما میدونین که من دانشگاهم یه شهردیگست و اولش خیلی احساس تنهایی میکردم چون واقعا تنهابودمگریهگریه ولی وقتی یه داستانی رو یه جایی خوندم واقعا فهمیدم هیچ کار خدا بی حکمت نیست وحتما یه خیری توش هستاز خود راضیهورامژه

                       جزیره 

یه روز دو نفرکه در حال سفرکردن باکشتی بودن طوفان میاد وکشتی شون غرق میشه بعدش دو نفر بازحمت خودشون روبه یه جزیره میرسونن وچند روزبعد که ازنجات یافتن ناامید شدندتصمیم گرفتن یه خونه با چوب واسه خودشون بسازندلبخندوقتی کارخونه سازیشون تموم شدکمی استراحت کردن وبعدچندساعت صاعقه زد وخونشون سوختگریهگریهاین دونفر شروع کردن به کفرگفتن و ناشکری کردن که چرا خدا اینهمه بلاسرشون میارهکلافهوقتی که دیگه ازهمچی ناامیدشدند بعدچندساعت یه کشتی به جزیره اومدتعجباین دونفرکه حسابی به وجد اومده بودن با ذوق وخوشحالی پرسیدند شما چجوری فهمیدید ما اینجا گیر افتادیم وپیدامون کردین؟؟ناخدای کشتی گفت مگرشما همان کسانی نیستید که در جزیره آتش روشن کردیدوبه ما علامت دادید>؟؟؟

خب خداکنه خوشتون اومده باشه وزیادقدیمی نباشه وهمیشه به خدا توکل کنین و موفق باشینقلببای بای


 
comment نظرات ()